هستی جونمهستی جونم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

هستی نفس مامان و بابا

به وبلاگ هستی جونم خوش اومدین

گردش و تفریح های دخملی

هستی مهربونم سلام این پست همش عکسه و خیلی حرفی واسه زدن ندارم. همش عکس هایی هستند که توی این مدت در مکان های مختلف ازت گرفتم.هم قبل از عید هم بعد از عید   هوای بعد از بارون و زیارتگاه علی شلگهی(امیدوارم اسمش رو درست گفته باشم)         واسه ناهار همراه خاله رویا اینا و عمه کبری اینا و مامان بزرگ اینا اومدیم بیرون   پارک کنار رستوران کنتاکی   بعد از عید همراه مادرجون اینا و مامان بزرگ اینا اومدیم باغ های کنار جاده محمدبن جعفر           شهرباز...
11 ارديبهشت 1394

شیرینی قبولی کارشناسی ارشد باباجون

هستی قشنگم امسال باباجون کارشناسی ارشد قبول شد و ما رو هم واسه شام دعوت کرد رستوران علی کله. تو هم که عاششششششقق پیتزا و سیب زمینی سرخ کرده و مهم تر از همه به قول خودت نوشانه قبل از شام رفتی کلی بازی کردی .انجا با دوتا از بچه ها هم دوست شدی. و اما عکساش...             ...
9 ارديبهشت 1394

بازار رفتن همراه زن عمو

  سلام نفس قشنگم برای اولین بار هستی و مامان و با زن عمو اکرم رفتیم بازار.اول که رفتیم نمایشگاه کتاب و تو واسه خودت حسابی کیف کرده بودی و مشغول شیطونی کردن بودی.بعدش هم رفتیم لباس فروشی و شلوار لی سبز واست خریدیم که چقدر هم توی تنت قشنگه عزیزدلم.عکسش رو میذارم.جالب تر از همه راه رفتنت توی خیابون بود.هرجا خلوت بود سرت رو مینداختی پایین و دقیقا مثل راه رفتن باباجون شروع به راه رفتن میکردی.قربونت برم که همه ی اخلاق ها و رفتارات عین بابایی هستن.من و زن عمو که غش کرده بودیم از خنده.خلاصه اینکه کلی خوش گذشت و خسته و کوفته برگشتیم خونه.و اما عکس هاش....             ...
28 فروردين 1394

هستی عاشق کتاب

سلام دانشمند کوچولوی من یکی از چیزهایی که از همون بچگی خیلی بهش علاقه داشتی و همچنان هم داری کتابه.هستی خانمی اینقدر کتاب دوست داری که بیشتر وقتت رو با کتابات میگذرونی.با ذوق و شوق ورق میزنی و با زبون خودت مشغول خوندنشون میشی. فدای اون کتاب خوندنت بشم مامان. چندوقت پیش رفته بودیم با زن عمو نمایشگاه کتاب.اینقدر کیف کرده بودی که وقتی منم خوشحالیت رو دیدم واست چندتا کتاب خریدم البته به سلیقه خودت. نشستی رو صندلی و حسابی با کتابات سرگرم شدی.ما هم با خیال راحت کتاب ها رو نگاه کردیم.تا وقتی هم که رسیدیم خونه تمام مدت کتابات توی دستت بودن.امیدوارم تا زمانی هم که بزرگ میشی همین قدر به کتاب و مطالعه علاقه داشته باشی نفس مامان   ن...
28 فروردين 1394

ﺩﻭﺳﺎﻟﮕﻲ ﻫﺴﺘﻲ ﺟﻮﻥ

دوسالگی هستی خانمم اینقدر شیرین و دوست داشتنیه که واقعا نمیشه با نوشتن بیانش کرد.منم ترجیح دادم با کلی عکس یه قسمت کوچیکی از اتفاقات و شیرین کاری های دخمل گلی رو نشون بدم.   عروسک بازی هستی جونم ساعت 12 شب     شهربازی و هستی خانم             یعنی من عاششششششششق این عکستم       باغ عمه اینا     بخوووووووورمت با این ژست های با کلاست           نماز خوندن هستی کنار مادر جون ...
25 فروردين 1394

ﺧﺮﻳﺪ ﻗﺒﻞ اﺯ ﻋﻴﺪ و ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﻛﻮﺗﺎﻩ

چند هفته قبل از عید هستی گلی و مامان و بابا رفتیم بندر دیلم و گناوه تا هم کمی خرید کنیم هم اینکه از سر راه بریم ماهشهر خونه یکی از دوستای بابایی و بهشون سر بزنیم.بعدازظهر راه افتادیم و شب رسیدیم ماهشهر.دوست بابایی یه پسر داشت به اسم نیما که شما زود باهاش دوست شدی و از سر و کول هم رفتین بالا.شام اونجا دعوت بودیم.فرداصبح زود به سمت بندر راه افتادیم. واسه خوردن صبحانه رفتیم بندر دیلم و کنار دریا موندیم.تو که خواب بودی تا چشمات رو باز کردی و دریا رو دیدی با خوشحالی داد زدی بابا آب بازی.قربونت برم که چقدر عاشق آب بازی کردن هستی.از ماشین پیاده شدی و بدو بدو رفتی سمت آب.کنار ساحل بابایی رفت سوار اسب شد و تو هم که عاشق حیوونا .بدون اینکه بترسی رفتی...
25 فروردين 1394

ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﻩ ﺑه ﺷﻴﺮاﺯ

سلام عزیزکم. تعطیلات عید قرار شد با خاله رویا اینا بریم مسافرت اما لحظه آخر واسه خاله اینا مهمان اومدم و خودمون تنهایی رفتیم شیراز.خیلی نگران بودم چون آخرین باری که رفتیم مسافرت تو کوچیک بودی و خیلی هم ما اذیت شدیم هم تو .از طرفی هم خیلی دلمون میخواست بریم مسافرت از طرفی هم فکر سختی های مسافرت با بچه کوچیک رو که میکردم استرس همه وجودم رو میگرفت.هرجوری بود دل رو زدیم به دریا و به سمت شیراز راه افتادیم. 3 روز توی شیراز بودیم و بعد ازاون رفتیم اهواز واسه عید دیدنی خونه مامان جون اینا و خاله ها و داییها. شیراز با همه سختی هاش خوب بود و یه مسافرت به یاد موندنی شد.اهواز هم خیلی خوش گذشت و هستی خانم کلی با بچه ها بازی کرد و به قول معروف آتیش سوزون...
25 فروردين 1394

ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﻛﻨﺎﺭ ﺁﺟﻲ ﻧﺮﮔﺲ

هستی جونم سلام.دختر مهربون و دوست داشتنی من آجی نرگس دختر عمه صدیقه کوچیک ترین دوست و همبازی هستی گلیه.البته توی دزفول.اینقدر دوستش داری که اگه روزی صد بار هم ببینیش بازم خسته نمیشی.هروقت جایی میریم که نرگس هم اونجاست دیگه شما کاری با مامان نداری و فقط آجی نرگس رو میشناسی.اینقدر هم قشنگ اسمش رو صدا میکنی که من قند تو دلم آب میشه.جووووون دلمی مامان. عمه اینا قرار بود واسه درمان عموعلیرضا برن تهران و ما هم رفتیم خونشون اندیمشک تا بچه ها تنها نباشند.توی این 3 روزی که اونجا بودیم حسابی با نرگس بازی کردی.صبح که از خواب بیدار میشدی و نرگس رفته بود مدرسه اینقدر بداخلاقی میکردی تا نرگس از مدرسه بیادوهمش توی خونه را میرفتی و با ناراحتی میگفتی...
25 فروردين 1394

ﺳﺎﻝ ﻧﻮ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﻧﻔﺲ ﻣﺎﻣﺎﻥ

سااااااااااااااال نوووووووووووووووو مباررررررررررررککککککک مهربون دوست داشتنی من عیدت مبارک.این سومین سفره هفت سینیه که تو کنارمون هستی عزیزدلم. و چقدر کنارتو بودن قشنگ و لذت بخشه.عزیزتر ازجونم امیدوارم سال خوبی داشته باشی و همیشه خوشحال باشی جیگرطلای مامان امسال قصد خونه تکونی نداشتم چون فکر میکردم بخوایم جابه جا بشیم اما جور نشد و واسه همین توی هفته آخر اسفند شروع کردم به تمییز کردن خونه .خیلی خسته کننده بود اما خدا رو شکر تموم شد.سال تحویل ساعت 2 شب بود و هستی خانم تا دقیقه آخر با مامان همراهی کرد و لحظه تحویل سال کنار من و بابایی سر سفره نشستی و شروع کردی به کاکائو خوردنواینم از عکس های امسال     ...
25 فروردين 1394